ادعایی ندارم
ادعایی ندارم برای تصویب قانون لبخند روی لبهایم
گدازه های غصه روزنه های امید را محو می كنند
هیچكس نیست
ذهن من یك صحراست
تا چند فرسخی این ذهن آشنایی نیست
و حتی سو سوی فانوس محبتی به نظر نمی آید
فقط جنازه های افكار من هستند كه روی هم انباشته می شوند
رعشه ای مرا از خودم به هراس آورد
نابود شدم
قانونگذار دلم از عقل سر پیچی می كند
گریه هایم به جنونم كه پیوند میخورند به مرگ روی می آورم
خدایا این چه حال دگرگون است كه مرا میسوزاند
و هیچكس وفادار نیست
و هیچكس به معنای واقعی وفادار نیست
غم هایم روی سایه ای به نام افسردگی روح مرا می دزدند
گنگ و مبهم سینه ام از افسوس لبریز تمنا میشود
طناب ذهن من روی آتش جهنم خیز بر میدارد
شعله میكشم
شعله ای از سوختن خود هم عاجز
آنچنان ذوق عبور از خط زندگی را دارم كه تیغ به رگهایم لبخند میزند ...



