برو
از زبانی
كه به آتش كشیدم نگرانم هر دم
از گناه
با تو بودن و شهامت بوسیدنت میلرزم
تو حیات
ابدی میبخشی ، ولی من گوشه نشینی به سبك تنهایی را میطلبم
من حیاتم
به گذشته میرسد
اگر از
دلم پل نزنم به باغ خاطره ها مردنم اجباریست
من تو را
میخوانم ولی ماندنم را باور نكن ، عشق به دختر را در گلخانه ی ذهنم پرورش نداده ام
تو
نمیدانی من در چه دنیایی زندگی میكنم
اگر اتاقم
را یكبار ببینی چشمانت شاهد واقعیتم میشود
نقاشی
هایم را ببین، اعدام كلاغان جلوی چشم مترسكهای زندانی
گرگ های
زنجیری و آزاد
و كبوتران
بی سر در قفس انسانهای كور
سوگندت باد
به جانم ، اگر مرا عشقی هست
مرا تركم
كن كه چشمهایم به راه هیچ و پوچ گریه ها سر میدهند
از من هیچ
سودی به احساست نمیرسد ، من نمیتوانم آتش هوس را در دلت خاموش كنم
برو
تو را
سوگند به سوگندی كه یاد شد برو



