از پس شعر ببین

هوس رسوایی كرده ام

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:سه شنبه 29 آذر 1390-10:06 ب.ظ

ندیدی حس برانگیخته ام را ؟

دلتنگی تو ، دور گردنم پیچیده است .

فقط تو میمانی

تو ماندنی ترین هستی

تنت را روی تنم

و لبانت را روی لبهایم جا بگذار

هوس رسوایی كرده ام .





خدایش تو را سپاس

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:جمعه 25 آذر 1390-07:52 ب.ظ

مرا بنوشان

مست كن

لبانت را به خوش طبعی با درویشت بیارای

آمده ام امشب آغوشم را مقدس كنی

بنام خدای تو

تولد دوباره ام را با نوازشم جشن بگیر

این فراری شبانه را بپذیر

خانه ی دیواری من بی اختیار نام تورا فریاد میزند

آمده ام به قصر دلت

خواب خانگی من خوابیدن در جهنم است

آغوشت را باز كن

فقط به اندازه ی من

به اندازه ی عشقی كه به تو دارم

خدای عشق من ، خواهان فرشته ی خود نباش

او روح من شده است

زندگی روح آرای وجودم با اوست ....

خدایش تو را سپاس .








خواب ، هم خواب

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:جمعه 25 آذر 1390-04:36 ب.ظ

هم خواب من ،

هیچوقت با تنهاییم خوابم را قسمت نكرده ام

من بوسه هایت را روی چشمانم میخوابانم و خودم را به خواب میزنم

مرا به نبود تو در كنارم متهم ساخته اند

تو نباشی من نیستم .

آمدی ؟!!!

چراغ را خاموش كن

خوابمان خواب زده نشود .





مرا روانكاوی میكنند

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:چهارشنبه 23 آذر 1390-08:32 ب.ظ

گلهای گلدان ، مرا روانكاوی میكنند

با همان تاثیر مستی دیشبشان .

راز با من میگویند لبهای تو كه از گلبرگهای وحشی آغشته به رنگ و نگار بهاری اند

مرا اندكی به مرگ نزدیك كن ،

شیرینی دستانت را كم دارم .



ایجاد كن

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:چهارشنبه 23 آذر 1390-08:16 ب.ظ

به پایان كه رسیدم

دوباره مرا ایجاد كن ،

از همین امكانات خیالی به حقیقت پیوسته .

برایم بهترین زندگانی را رقم بزن ،

از آن لحظه كه گفتی عاشقم شده ای

زندگیم را از كف داده ام

اختیارم دست توست

مرا به آتش بكش

مرا به بهشت ببر

زندگانیم برای توست

مرا از بین ببر و دوباره خلق كن .



عجیبم؟

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:دوشنبه 21 آذر 1390-10:16 ب.ظ

از گرفتاری ،

حدود بی بهانه ام را غمزده میبینم

مرا ببین

به تو نگاه نكردم ، ذهنت را به اشتباه نینداز .

حالت بعدی من قابل پییش بینی نیست

عجیبم ؟

نه !

چشمان شما به تفاوت عادت ندارد .



من دیگر نمینویسم

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:شنبه 19 آذر 1390-11:07 ق.ظ

من از حد ویرانی فراتر رفته ام

اشعار مرا نخوانید

من دیگر نمینویسم

من تمام شده ام ...

تاریخ انقضایم :90/09/19



تخریب شدم

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:چهارشنبه 16 آذر 1390-09:07 ب.ظ

تخریب شدم در ابعاد باور انسانهای حق پرست

شكایتهایم را خشك كردم و دیگر آب نزدم به آنها

تازه باشند كه چه بشود ؟

فریادرس كیست ؟

من در ازدحام دنیای بی آخرتم همه را لكه دار میكنم

هم خواب من ، شكایتم را تازه كن كه من برای تو زنده ام .





رسیدن

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:چهارشنبه 16 آذر 1390-06:51 ب.ظ

پشت پا زدی به بختت ...

نبود من ، تو را به چادر سیاه و دوست عینكی رساند

و من به عشق واقعی رسیدم

نیستی ببینی امنیت شبم را از گرمای دستان فرشته ای میگیرم

كه همتایش خلق نشده ...

 




بازی بچگانه

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:چهارشنبه 16 آذر 1390-11:01 ق.ظ

ای كاش محبوب بودم نه برای خواب شبانه

نه برای گرمای تنم

نه برای چهره ام

ای كاش محبوب بودم نزد شما بخاطر وجودی سرشار از عشق ،

شایدم عشق در سهمیه بندی است !

و من با پول كار میكنم !

بوسه هایم را به اشتباه بازی بچگانه خواندی .



بهانه

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:جمعه 11 آذر 1390-11:39 ق.ظ

پتوی نازكی میخواهم برای خواب شبانه

سردم كه شد

بهانه ای دارم برای چسبیدن به تو .



تیغ جواب میدهد

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:پنجشنبه 10 آذر 1390-11:43 ب.ظ

تكه تكه هایم غلظت كشتار را بالا برد

كس دیگه ای ماند ؟

درد همه ی بی دردان برای ما سایه نشینان

ظاهر را نابود كن

انجمنها پشت پرده ای شده اند

مقصر منم

منم كه وصله ی خونخوار آسایش شما شده ام

تاب بیشتری دارم

پایدار ایستاده ام و منتظرم پس از هر عبور شما زخمی به من برسد

تیغ جواب میدهد

نه برای من كه اختیارم دست خودم نیست  ،

برای آنان كه قول نداده اند .

و مرگ هم بر من بر خود من حرام شده است

شهادت بده كه همه از من انتظار دارند

اگر خواستی محكوم هم كن تفاوت چندانی ندارد

چون من عذرم بی گناهی است پس همه مرا مقصر میدانند

چشمهایم از پوشش اشك دیگر نمی بینند

بهتر است تمام كنم تا از نوشته هایم اشك بیرون نزده .....









بوی نا امنی

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:پنجشنبه 10 آذر 1390-03:49 ب.ظ

پتو را كنار میزنم

بوی نا امنی میدهم

كنارم نباشی زندگی ریسك بچگانه ای میشود

زود برگرد

تا قدمهایم بسوی حیاط نكشند مرا

بیرون سرد است و هوا اهل زوزه

چیزی در خاطرم نمانده ،

فقط ...


من بودمو دستهایت كه مرا خواب میكردند



هرچند یخ زده ام

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:جمعه 4 آذر 1390-11:14 ب.ظ

پلكهایم بسته ، ذهنم كنار تو جان میدهد

دستت را بردار ، تفكرم له شد .

خواب خوبی داشته باشی

تو چند شب بیخواب بودی و من یك شب

بزرگواریت را بگذار كنار گلدان ،

گلهایم مدتی است پژمرده اند .

خسته و غبار آلود با ذهنیتی آشفته ، تلخ روزگاری دارم

قهوه ات را سر بكش نگاهت كنم

لوزه ام درد میكند بجای منم بنوش .

مرا نبوس ، داغ میكنم

هرچند یخ زده ام از روزهای گذشته ام

اما ...

قهر كن ، نازت را بكشم .







فقط سوختن برای گرما را كم دارم

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:سه شنبه 1 آذر 1390-11:51 ق.ظ

خواب زده نكن شرایط ظالمانه ام را

من كوچكترین دیوار نواحی نگاه شما هستم

من از كوتاهی تمام شده ام

پرنده ها سمت شما می آیند

خوش به حالتان

من خرابه ای شدم كه لوحی از حرفهای حك شده در وجودم دارم

آتشی بكش به این دیوار یخ زده

فقط سوختن برای گرما را كم دارم





  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2