از پس شعر ببین

آخرین خاطره

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:سه شنبه 4 بهمن 1390-07:45 ب.ظ

تو كه خنجرت آماده است ،

مرا با خون چشمم نقاشی كن .

نقش دستم را دیدی ؟

با تیغ ، اسمت را نوشتم روی پوستم

اگر این چسبهای آلمانی نبودند

اكنون دفتری از خاطراتم را نشانت داده بودم

خاطراتی از دیوانگی هایم

و آخرین خاطره از تو كه نزدیكترین كسم هستی .





زخمی ترین ، چشم

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:سه شنبه 4 بهمن 1390-07:40 ب.ظ

بارون ببار پرم از زخم

زخمی ترین ، چشم من است

از بس دیدم آنچه كه نباید میدیدم

زیاد پیش نرفتم

میترسیدم از ایست قلبی

تقصیر من است

ضعیفم ؟

بی جنبه ام ؟

من ماهیتم این است

مرا اینگونه نخواهید مرده ام

تن من زخمی ،

چه كردی ای چشم؟ تنم را نیز به خون كشیدی

بهتر است بگویم چه كردی ای دوست  ؟؟؟ ؟  ؟



تمركزم را جمع كنید

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:سه شنبه 4 بهمن 1390-07:22 ب.ظ

گریه كردی ؟

فقط ؟

من بجای غذا چندی گریه خوردم ،

بجای خواب گریه دیدم .

به معنای واقعی شكسته شدم .

من مانده ام به امید اینكه لبخندم زنده شود

تمركزم را جمع كنید ، از گوشه كنار آرامشتان

من زنده ام .



كارهای ناخدایی

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:سه شنبه 4 بهمن 1390-04:48 ب.ظ

در سكوت آه من

در شلوغی فكر به گل نشسته ام

دست و پا میزنم

كشتی سوار

طنابی ،

توجهی ،

همینطور مغرور در حال نگاه كردن من هستی ،

غرقم میكنی و خبر نداری چندیست دست و پا میزنم از كارهای ناخداییت .



خانه اول

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:سه شنبه 4 بهمن 1390-12:38 ب.ظ

قدر كلام هایم را كه به محبت می آمیزند بدان

من همیشه مهربان نیستم

حساسم به اندازه نشست یك روزن

آزرده میشوم با سخنها

پس مرا به خانه اول باز نگردان  .



رمز عبور

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:دوشنبه 3 بهمن 1390-05:53 ب.ظ

دلم پره به سبك درد

نگاه نكن صورتمو

چندماهه كه پیر شدم

از زندگی سیر شدم

زود شدم دیر شدم

وقت گریه  نبودی

خبر نداشتی از دلم

صدای زجر میداد ناقوس آیین تنم

خنده به حكم كار تو ، حرام شرعی شده بود

به حكم سنگین تو من ، زندانی بغض شدم

اشك نیامد ای خدا

مردم و بی تاب شدم .

گذشتم از گناه تو خواستم كه نگویمت

اما گناه امنیت ، گناه تخریب گر است ،

بخاطر تو در سكوت بودمو از تو دور و دور

اما قسم به این كلام از گنهت دل شده كور

تیغ به دست من نبود به دست شاكی تو بود

تو زدی و تو خواستی ،

مرگ خفیف مرا در پشت یك رمز عبور .





خیانت چیست ؟

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:یکشنبه 2 بهمن 1390-11:18 ب.ظ

من آخر این راه را دیده بودم

منتظر اعترافت بودم

چقدر سخت  ، كه سخن گفتن با من برایت كافی نبود ؟

باید تمام عالم همدم تو باشند ؟

بخدا دست دوستی دراز نكردم اما

خیانت را به من نشان دادی

خیانت هر چیزست كه :

كه خنجر شود برای كشتن غیرت مرد .



بی ...

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:یکشنبه 2 بهمن 1390-09:52 ب.ظ

با دست بریده مینویسم

تمام ارزش به باد رفته ام را

خونم را بخاطر چه ریختم

فقط بخاطر پوچی

بخاطر بی كسی

بی ارزشی

بی ...



ذهن

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:یکشنبه 2 بهمن 1390-08:19 ب.ظ

در چارچوب ذهن من لرزشهای عمیق رخ میدهد

دستم را بگیر نیفتی

شمع نیار

باد غم می آید

شمع و مارا به فراموشی میكشاند .







دیده ای ؟

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:شنبه 1 بهمن 1390-10:43 ب.ظ

یك گوشه ی دنج میخواهم ، یك بطری لذت فانی

چند لحظه گم شدن در عبور ثانیه ها

و چند تكان ویرانگر

این گوشه برای من است

مرا دیده ای؟




تو كه من واقعی هستی

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:پنجشنبه 8 دی 1390-08:02 ب.ظ

در چنین شبی متن داغهای سینه ام را برایت مرور كردم

و وجودم را در اختیار تو دیدم

مرا كشاندی به آنجایی كه آرزویش را داشتم .

گردنم نمیچرخد

پلك نمیزنم

مرا در اسارت آزاد گذاشتی

اجبارم كردند تمام ثانیه ها

كه حرف دلم را بگویم ،

من عاشقت هستم .

سالگرد تولد دوباره مان تبریك

ای تو كه من واقعی هستی .




هوس رسوایی كرده ام

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:سه شنبه 29 آذر 1390-10:06 ب.ظ

ندیدی حس برانگیخته ام را ؟

دلتنگی تو ، دور گردنم پیچیده است .

فقط تو میمانی

تو ماندنی ترین هستی

تنت را روی تنم

و لبانت را روی لبهایم جا بگذار

هوس رسوایی كرده ام .





خدایش تو را سپاس

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:جمعه 25 آذر 1390-07:52 ب.ظ

مرا بنوشان

مست كن

لبانت را به خوش طبعی با درویشت بیارای

آمده ام امشب آغوشم را مقدس كنی

بنام خدای تو

تولد دوباره ام را با نوازشم جشن بگیر

این فراری شبانه را بپذیر

خانه ی دیواری من بی اختیار نام تورا فریاد میزند

آمده ام به قصر دلت

خواب خانگی من خوابیدن در جهنم است

آغوشت را باز كن

فقط به اندازه ی من

به اندازه ی عشقی كه به تو دارم

خدای عشق من ، خواهان فرشته ی خود نباش

او روح من شده است

زندگی روح آرای وجودم با اوست ....

خدایش تو را سپاس .








خواب ، هم خواب

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:جمعه 25 آذر 1390-04:36 ب.ظ

هم خواب من ،

هیچوقت با تنهاییم خوابم را قسمت نكرده ام

من بوسه هایت را روی چشمانم میخوابانم و خودم را به خواب میزنم

مرا به نبود تو در كنارم متهم ساخته اند

تو نباشی من نیستم .

آمدی ؟!!!

چراغ را خاموش كن

خوابمان خواب زده نشود .





مرا روانكاوی میكنند

نویسنده :HOSSEIN
تاریخ:چهارشنبه 23 آذر 1390-08:32 ب.ظ

گلهای گلدان ، مرا روانكاوی میكنند

با همان تاثیر مستی دیشبشان .

راز با من میگویند لبهای تو كه از گلبرگهای وحشی آغشته به رنگ و نگار بهاری اند

مرا اندكی به مرگ نزدیك كن ،

شیرینی دستانت را كم دارم .





  • تعداد صفحات :33
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...